تبليغاتX
خدایا به من*امروز*را بده و*فردا*را از من بگیر

شعرها وداستانهای کوتاه دوستی برای تو
داستان هاو شعر های کوتاه و عرفانی
 (گفت و گوی با خدا) ("INTERVIEW WITH GOD" )

I dreamed I had an interview with god

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي داشتم.

God asked

خدا گفت:

So you would like to interview me

پس مي خواهي با من گفتگو کني!

I said ,If you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled

خدا لبخند زد.

My time is eternity

وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered

خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood

اين که آن ها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند.

They rush to grow up and then

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

long to be children again

حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند

and then

و بعد

lose their money to restore their health

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

That by thinking anxiously about the future

اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present

زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present

آن چنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند

And not the future

نه در آينده.

That they live as if they will never die

اين که چنان زندگي مي کنند که گويي، نخواهند مرد

and die as if they had never lived

و آن چنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and

خداوند دست هاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while

و مدتي هر دو ساکت مانديم،

And then I asked

بعد پرسيدم:

As the creator of people

به عنوان خالق انسان ها

What are some of life lessons you want them to learn

مي خواهيد آن ها چه درس هايي از زندگي را ياد بگيرند؟

God replied with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد:

To learn they can not make any one love them

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد،

but they can do is let themselves be loved

اما مي توان محبوب ديگران شد.

To learn that it is not good to compare themselves to others

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند.

To learn that a rich person is not one who has the most

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيش تري دارد،

but is one who needs the least

بلکه کسي است که نياز کم تري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

and it takes many years to heal them

ولي سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them dearly

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را عميقا دوست دارند،

But simly do not know how to express or show their feelings

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

To learn that two people can look at the same thing

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently

اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آن ها را ببخشند،

The must forgive themselves

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here

و ياد بگيرند که من اين جا هستم.

ALWAYS

هميشه!!!

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 | موضوع: داستان |
 حافظ

In the hope of union, my very life, I’ll give up

As a bird of Paradise, this worldly trap I will hop.

In the hope of one day, being your worthy servant

Mastery of both worlds I’ll gladly drop.

May the cloud of guidance unload its rain

Before I am back to dust, into the air I rise up.

Beside my tomb bring minstrels and wine

My spirit will then dance to music and scent of the cup.

Show me your beauty, O graceful beloved of mine

To my life and the world, with ovation I put a stop.

Though I am old, tonight, hold me in your arms

In the morn, a youthful one, I’ll rise up.

On my deathbed give me a glimpse of your face

So like Hafiz, I too, will reach the top.

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 | موضوع: شعر |
 داستان دو قورباغه

frog

A group of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit. When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead. The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their might. The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead. Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died 

The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die. He jumped even harder and finally made it out. When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time 

This story teaches two lessons
 There is power of life and death in the tongue. An encouraging word to someone who is down can lift them up and help them make it through the day. A destructive word to someone who is  

 down can be what it takes to kill them 

    So, be careful of what you say 

گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند.وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند.سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد.

قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد.او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.

این داستان دو درس به ما می آموزد:

1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است.یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.

2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود. 

پس مراقب آنجه می گویی باش.

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 | موضوع: داستان |
 وال سپاسگذارGrateful Whale


The True Story Of A Grateful Whale 
If you read the front page story
 of the San Francisco Chronicle on Thursday, Dec 15, 2005
you would have read about a female humpback whale
 who had become entangled in a spider web of crab traps and lines
The fifty-foot whale was weighted down
 by hundreds of pounds of traps that caused her to struggle to stay afloat
 She also had hundreds of yards of line rope wrapped around her her tail
 her torso and a line tugging in her mouth
A fisherman spotted her just east of the
 Farallone Islands (outside the Golden Gate) and radioed an environmental group for help
 Within a few hours
 the rescue team arrived and determined that she was so bad off
the only way to save her was to dive in and untangle her - a very dangerous proposition
 One slap of the tail could kill a rescuer
They worked for hours with curved knives and eventually freed her
 When she was free, the divers say she swam in what seemed like joyous circles
She then came back to each and every diver
 one at a time, and nudged them, pushed them gently around - she thanked them
Some said it was the most incredibly beautiful experience of their lives
The guy who cut the rope out of her mouth says her eye was following him the whole time
and he will never be the same
May you, and all those you love
 be so blessed and fortunate in the New Year
to be surrounded by people who will help you get untangled
 from the things that are binding you
And, may you always know the joy of giving and receiving gratitude

داستان واقعی از یک وال سپاسگذار
اگرشما داستان صفحه اول کرانیکل سانفرانسیسکوروز سه شنبه 15 دسامبر2005 را خوانده اید
 باید درباره وال ماده گوژپشت که در شبکه های عنکبوتی تورها وطناب های صید خرچنگ گیر افتاده بود راخوانده باشید
وال پنجاه فوتی زیربار تورهایی که صدها پوند وزن داشتند قرار گرفت
 و باعث شد که او برای شناور ماندن تقلا کند او همچنین صدها بار وطناب داشت
 که دورش،دور دم وتنه اش پیچیده بود وطنابی که توی دهانش کشیده شده بود
یک ماهیگیر او را درست در شرق جزایر فالارون (خارج از دروازه طلایی) پیدا کرد
وبا استفاده ازپیام رادیویی از گروه حفاظت از محیط زیست تقاضای کمک کرد.
ظرف چند ساعت گروه نجات رسیدند و تعیین کردند که او بدجور گیر افتاده وتنها راه نجاتش رفتن به زیر آب وخلاص کردنش بود.
یک موقعیت بسیار خطرناک،یک ضربه دم می توانست ناجی را بکشد.
آنها ساعتها با چاقوهای خمیده کار کردند وسرانجام اورا آزاد کردند.
وقتی که وال آزاد شد،غواصان گفتند که او طوری شنا کرد که  شاد به نظر می رسید
او سپس یکی یکی به سراغ غواصها رفت وبه آرامی به آنها ضربه زد وآنها را دور گرداند.او از آنها تشکر کرد.
بعضی می گفتند این باور نکردنی ترین تجربه ی زیبای زندگی شان بود.
شخصی که طناب دور دهانش را بریده بود گفت:چشمانش تمام مدت او را دنبال می کرد.و هیچوقت دیگر آنگونه نخواهد بود.
باشد که شما وهمه کسانی که دوستشان داریددر سا جدید آن قدر متبرک وخوش شانس باشید که توسط افرادی که کمکتان می کنند
 تا از چیزهایی که شما را مقید کرده اند آزاد شوید وباشد که همیشه لذت دادن وگرفتن رایگان را بفهمید

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 | موضوع: داستان |
 چرا زن ها گریه می کنند؟

 

A little boy asked his mother, "Why are you crying?" "Because I'm a woman," she told him.
"I don't understand," he said. His Mom just hugged him and said, "And you never will."
Later the little boy asked his father, "Why does mother seem to cry for no reason?"
" All women cry for no reason," was all his dad could say.
The little boy grew up and became a man, still wondering why women cry.
Finally he put in a call to God. When God got on the phone
 he asked, "God, why do women cry so easily?"
God said: " When I made the woman she had to be special.
 I made her shoulders strong enough to carry the weight of the world,
 yet gentle enough to give comfort.
 I gave her an inner strength to endure childbirth and the rejection that many times comes from her children.
 I gave her a hardness that allows her to keep going when everyone else gives up,
 and take care of her family through sickness and fatigue without complaining.
 I gave her the sensitivity to love her children under any and all circumstances,
 even when her child has hurt her very badly.
I gave her strength to carry her husband through his faults
and fashioned her from his rib to protect his heart.
I gave her wisdom to know that a good husband never hurts his wife,
 but sometimes tests her strengths and her resolve to stand beside him unfalteringly.
And finally, I gave her a tear to shed. This is hers exclusively to use whenever it is needed."
"You see my son," said God,
 "the beauty of a woman is not in the clothes she wears, the figure that she carries,
 or the way she combs her hair.
The beauty of a woman must be seen in her eyes,
 because that is the doorway to her heart - the place where love resides

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمم
بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟
سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد
من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند
و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.
من به او یک قدرت درونی دادم
تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد
و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند.
اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند.
سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.
این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.
پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد
 ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.
زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.
چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.

|+| نوشته شده توسط امیر در دوشنبه سی ام دی 1387 | موضوع: داستان |
 امیدhope

If you can look at the sunset and smile, then you still have hope

If you can find beauty in the colors of a small flower, then you still have hope

If you can find pleasure in the movement of a butterfly, then you still have hope

If the smile of a child can still warm your heart, then you still have hope

If you can see the good in other people, then you still have hope

If the rain breaking on a roof top can still lull you to sleep, then you still have hope

If the sight of a rainbow still makes you stop and stare in wonder, then you still have hope

If the soft fur of a favored pet still feels pleasant under your fingertips, then you still have hope

If you meet new people with a trace of excitement and optimism, then you still have hope

If you give people the benefit of a doubt, then you still have hope

If you still offer your hand in friendship to others that have touched your life,  you still have hope

If receiving an unexpected card or letter still brings a pleasant surprise, then you still have hope

If the suffering of others still fills you with pain and frustration, then you still have hope

If you refuse to let a friendship die, or accept that it must end, then you still have hope

If you look forward to a time or place of quiet and reflection, then you still have hope

If you still buy the ornaments, put up the Christmas tree or cook the turkey, then you still have hope

If you still watch love stories or want the endings to be happy, then you still have hope

If you can look to the past and smile, then you still have hope

If, when faced with the bad, when told everything is futile, you can still look up and end the conversation with the phrase.... "yeah....BUT..." then you still have hope

Hope is such a marvelous thing

It bends, it twists, it sometimes hides, but rarely does it break

It sustains us when nothing else can

It gives us reason to continue and courage to move ahead, when we tell ourselves we'd rather give in

Hope puts a smile on our face when the heart cannot manage

Hope puts our feet on the path when our eyes cannot see it

Hope moves us to act when our souls are confused of the direction

Hope is a wonderful thing, something to be cherished and nurtured, and something that will refresh us in return

And it can be found in each of us, and it can bring light into the darkest of places

NEVER lose hope

اگر تو می توانی به غروب نگاه کنی ولبخند بزنی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری.


اگر تو می توانی زیبایی را در رنگهای یک گل کوچک بیا بی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری.


اگر تو می توانی  لذت را در حرکت یک پروانه بیابی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری.


اگر لبخند یک کودک می تواند گرما بخش قلب تو با شد  یعنی  زمانی است که هنوز امیدداری.


اگر تو می توانی خوبی را در مردم دیگر ببینی یعنی  زمانی است که هنوز امیدداری.


اگرصدای ریزش باران به روی سقف می تواند لالایی خواب تو باشد  یعنی زمانی است که هنوز امیدداری.


اگر دیدن یک رنگین کمان تو را واداربه ایستادن میکند تا با تعجب به آن خیره نگاه کنی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری.


اگربا لمس کردن خزهای نرم حیوان خانگی مورد علاقه ات در سر انگشتانت لذت را احساس کردی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


اگر تو می توانی مردم جدیدی را با شورو هیجان و خوشبینی ملاقات کنی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری.


اگر به مردم منفعت یک شک را پرداختی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری.


اگر تو دستهایت را در دوستی ها به دیگران تقدیم می داری تا زندگی ات را لمس کنند  یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


اگر تو هنوزیک کارت غیر منتظره یا یک نامه را دریافت می کنی که یک لذت خوشایند را به همراه می اورد یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


اگر رنجهای دیگران قلب تو را از درد و ناامیدی پر می کند یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


اگر تو مانع مردن دوستی ها می شوی و نمی پذیری که دوستی ها مجبورند پایان پذیرند یعنی زمانی است که هنوز امیدداری. 


اگر تو به جلو نگاه می کنی و زمان یا مکانی را آرام و صاف می بینی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


اگر تو زیورآلات کریسمس را می خری و درخت کریسمس را تزیین می کنی وبو قلمون شب عید را می پزی  یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


اگر تو هنوز داستانهای عاشقانه نگاه می کنی و می خواهی به شادمانی پایان بدهی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


اگر تو می توانی به گذشته نگاه کنی و لبخند بزنی یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


 زمانی که با بدی روبرو می شوی زمانی که می گویی همه چیز پوچ است تو می توانی گفتگوات را با گفتن این عبارت به پایان ببری:بله،یعنی زمانی است که هنوز امیدداری


امید مثل یک چیز حیرت آور است.


آن خم می شود پیچ می خورد.و گاهی اوقات پنهان می شود اما به ندرت می شکند.


آن از ما حمایت می کند زمانی که کار دیگری نمی توانیم انجام بدهیم.


 زمانیکه ما به خود می گوییم  باید به سرعت تسلیم شویم امید به ما دلیلی برای ادامه میدهد و به ما شجاعت می دهدتا به جلو برویم.


امید لبخند را روی صورت ما می نشاند زما نیکه قلب ما قادر به این کار نیست.


امید پاهایمان را در راه قرار می دهد زمانیکه چشمها یمان نمی تواند آن را ببیند.


امید ما را به سوی فعا لیت حرکت می دهد زمانی که جست وجوهای ما نیا زمند هدایتند.


امید چیز عجیبی است چیزی است تسلی بخش و پرورش دهنده و ما را دربازگشت تازه نگه می دارد


آن می تواند در همه ی انسانها یافته شود ومیتواند روشنایی بخش همه ی تاریکی ها باشد.
هرگزامیدت را از دست مده.

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 | موضوع: شعر |
 مادرم فقط یک چشم داشت.My mom only had one eye

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment

She cooked for students & teachers to support the family

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me

I was so embarrassed

How could she do this to me

I ignored her, threw her a hateful look and ran out

.The next day at school one of my classmates said

EEEE, your mom only has one eye!“

I wanted to bury myself.

I also wanted my mom to just disappear

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you

just die?!!!"

My mom did not respond

I didnt even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger

I was oblivious to her feelings.

I wanted out of that house, and have nothing to do with her

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study

Then, I got married

I bought a house of my own.

I had kids of my own.

I was happy with my life, my kids and the comforts

Then one day, my mother came to visit me

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!"

GET OUT OF HERE! NOW!!!“

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore.

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity

My neighbors said that she died.

I did not shed a single tear

They handed me a letter that she had wanted me to have

"My dearest son,

I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children

I was so glad when I heard you were coming for the reunion

But I may not be able to even get out of bed to see you

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye

So I gave you mine

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye

With my love to you

Your mother

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..

كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو

دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر

سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”

گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي

اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار

دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

همسايه ها گفتن كه اون مرده

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از

دست دادي

به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين مال خودم رو دادم به تو

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت.

|+| نوشته شده توسط امیر در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 | موضوع: داستان |
 The missing stoneسنگی که کم شد

 

The missing stone

One of the great monuments in the city of Kyoto is a Zen garden consisting of

an area of sand and fifteen rocks.

The original garden had sixteen rocks. The story goes that as soon as the

gardener had finished his work, he called the emperor to see it.

'Magnificent,' said the emperor. 'It is the loveliest garden in Japan. And this is

the most beautiful rock in the garden.'

The gardener immediately removed the rock that the emperor had so admired

and threw it away.

'Now the garden is perfect,' he said to the emperor. 'There is nothing in

particular that stands out, and it can be seen now in all its harmony. A garden, like

life, needs to be seen in its totality. If we linger over the beauty of one detail, the rest

will seem ugly.'

 

 

 

سنگی که کم شد

یکی از بزرگ ترین بناهای تاریخی شهر کیوتو،یک باغ ذن است.محوطه ای که از پانزده سنگ تشکیل شده است.

 

باغ اصلی شانزده سنگ داشت.بنا به داستان،همین که باغبان کارش را تمام کرد،از امپراطور خواست از باغ بازدید کند.

 

امپراطور گفت:"عالی است.زیباترین باغ ژاپن است.و این سنگ،زیباترین سنگ باغ است."

 

باغبان بی درنگ سنگی را که امپراطور پسندیده بود از باغ برداشت و بیرون انداخت.

 

بعد به امپراطور گفت:"حالا این باغ کامل و هماهنگ است.هیچ عنصری در آن متمایز از بقیه ی عناصرش نیست و هر کس آن را می بیند از هماهنگی کامل آن لذت می برد.

 

باید همچون زندگی،تمامیت یک باغ را در نظر گرفت.اگر شیفته ی یکی از جزییات شویم تمام جزییات دیگر،زشت به نظر می رسند."

 

پائولو کوئلیو

مترجم:آرش حجازی

|+| نوشته شده توسط امیر در جمعه دوازدهم مهر 1387 | موضوع: داستان |
 
 
بالا